از اتوبوس که پیاده شدیم همه چیز متفاوت بود. حتی پوشش آدمها. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد: خانم بچه بغلی بود که تکدیگری می کرد؛لاغر و تکیده با پوستی تیره که بچه اش را به سبک ما بغل نکرده بود. نه مثل فارس ها که بچه را از جلو به آغوش می گیرند؛ او را به کناره بدن داده بود و دستش را پشت بچه حلقه کرده بود، دو پای بچه دو سمت بغل مادر، گویی آنجا نشسته بود. به نظرم چقدر سخت آمد( بعد ها فهمیدم این گونه بغل گرفتن کودک ساده تر است و شخص کمتر خسته می شود).
در دست دیگرش کاسه ایی بود روحی و چند سکه ته آن خودنمایی می کرد؛ کاسه اش هم جدید بود لبه های کاسه شیب دار بالا نیامده بود بلکه به شکل استوانه بود و لبه ی کاسه کمی کلفت تر شده بود( این کاسه ها از پاکستان وارد می شود).
جامه ایی به تن داشت سیاه و کهنه، بلند و با شلواری از همان جنس، چادرش نیز به سبک ما نبود. به قول معروف« رو» نگرفته بود. یک سمت چادرش را از جلو انداخته بود طرف دیگر مثل وقتی که ما شال سر می کنیم و یا آشناتر همانگونه که پاکستانی ها چادر به سر می کنند (وقتی شخص این گونه چادر سر می کند در انجام کارها راحت تر است). آن هم غریب می نمود. قسمتی از مو و گوشهایش نمودار بود. پیش خود فکر کردم چه چادر سر کردنی که مویش پیداست.
از همه ی اینها گذشته آنچه برایم نمود می کرد اینکه گوشش یک سوراخ نداشت. نه تنها گوش خودش که گوش فرزندش نیز شاید 4 الی 5 سوراخ که در آنها گوشواره هایی حلقه ایی انداخته بود. چقدر تعجب کردم. آن روزها ده سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم قریب پانزده سال بعد در جامعه مان داشتن سه سوراخ در گوش مد می شود!!!
مامان چرا گوشش این قدر سوراخ داره؟
اینجا رسمه…