دفتر مشق











{ژانویه 9, 2009}   اسباب کشی

سلام به همه دوستانی که این از اینجا گذشتند و یا هیچ وقت نیم نگاهی به دفترم نیداختند.

تمام این مدتی که ننوشتم یه احساس خیلی مسخره مانع می شد توی ورد پرس دست به قلم بشم! نمی دونم چرا؟ به هر حال به mashgh1.blogfa.com  اسباب کشی کردم.

این جا را نمی بندم چون شاید زمانی رسید که دوست داشتم باز هم اینجا بنویسم…



{نوامبر 18, 2008}   به روز نيستم

اومدم بگم اينجا قرار نيست به اين زوديها به روز بشه.

تا زماني كه حال نويسنده وبلاگ رو به راه بشه….

اگه كسي گذرش به اينجا خورد برام دعا كنه…



 به اولين محله ايي كه مي رويم از آسفالت كوچه ها خبري نيست. جاي جاي مسير درخت هاي نخل به چشم مي خورند. بعضي هاشان از بالاي ديوار خونه ها سرك مي كشند و بعضي ها همون جا توي مسير، بعضي ها از پشت ديوار باغها خود نمايي مي كنند!
 تمام مسير جوي آبي ما را همراهي مي كند. بعضي جاها غيب مي شود و دوباره از پس ديوار خانه ايي نمودار مي شود. جوي آب هم خانه ها را مزين كرده و هم كوچه را! خيلي ها كنار جوي لباس مي شويند! يا حتي ظرف! آب زلالي دارد. پسر بچه ها نيمه عريان توي آب مي پرند!
به خانه ايي مي رسيم متفاوت تر از بقيه خانه ها، خب تقريبا اينجا خانه نوساز به چشم نمي آيد اما اين يكي خانه ايي نوساز است با در كوچك آبي رنگ ، اگر چه از آجر نما و سنگ گرانيت و مرمر خبري نيست، اما آجرهاي نو خبر از نوسازي خانه مي دهد. در را كه باز مي كنند به فاصله 3 متري از در حياط در آهني ديگريست، شيشه خور با نرده هاي فولادي. فاصله در حياط و در سالن دو سمت خانه باغچه است كه در آن كاهو كاشته اند. چه كاهوي تازه ايسست . هوس خوردنت مي گيرد.
خانه را وسط حياط ساخته اند دور تا دور ساختمان اصلي حياط است .
داخل مي شويم. سالن بزرگي دارد. ساختماني است بزرگ، دو تا اتاق سمت چپ. يكي روبه رو. آشپزخانه سمت راست است. وقتي راهنماييمان مي كنند به يكي از اتاقها، پنجره هاي بزرگ اتاق خودشان را نشان مي دهند . همه اتاقها پنجره دارند. پنجر هايي حدودا با فاصله 90 سانتي از زمين اما با نرده هاي فولادي محكم!
خانه مان در اصفهان نيز پنجره داشت؛ چقدر پنجره اتاق بالا را دوست داشتم . پنجره آلومينيومي كشويي بود كه حتي وقتي چهارپايه را زير پايم مي گذاشتم نمي توانستم كوچه را ديد بزنم. اما پنجره همه همسايه ها پايين بود و از توي خانه هايشان كوچه را مي ديدند. ولي پنجره هيچ كدام از آنها هم نرده نداشت. آن هم نرده هايي شبيه نرده هاي زندان. پس چرا اينجا همه پنجره ها نرده دارند؟ آلومينيومي هم نيستند! آهني اند با نرده هاي فولادي محكم!
آرام مي خزم كنار مامان؛ مامان چرا اينجا همه پنجره ها نرده دارند؟
( ياد فيلم برنامه كودك مي افتم كه پسر بچه اي حدودا ده ساله براي اولين بار رفته بود ونيز ديدن پدر بزرگش و خانه ي  پدر بزرگ كه بيشتر شبيه قصر بود براي پسرك به زندان مي مانست چرا كه پنجره همه اتاقها نرده داشت! اتاقهايي با كاغذ ديوار آبي رنگ و پنجره هايي كه نرده داشت!)
اينجا هم مثل همان جا بود!
صاحب خانه صدايم را مي شنود، مي خندد و مي گويد به خاطر امنيت!
-         امنيت!؟
-         آره؛ آره اينجا دزد زياد هست. اينجا همه خونه ها درها و پنجره هاشون نرده داره.( درهاي آهني شيشه خوري كه براي اتاقها نصب مي شود و توي حياط باز مي شوند.)
بعد هم چند تا داستان در اين رابطه تعريف مي كند. از اينكه تا اين خانه را ساخته چقدر مصالحش را بردند و … خلاصه اين كه اين نرده ها لازمه!

پ.ن.  يكي از افرادي كه پست قبلي را خوانده بود گفت: چقدر مزخرف. گفتم: چرا؟ گفت تمام مدت منتظر بودم نويسنده منظورش را از اين همه توصيف بيان كند ولي چيزي نگفت!

نمي دانم شايد راست مي گفت؛ ولي آيا لازم است حتي وقتي داريم ديدههايمان را به تصوير مي كشيم وسط توصيفمان آن را نقد هم بكنيم؟

خب من مي نويسم زحمت نقدش با شما.

خوشحال مي شوم.



{سپتامبر 27, 2008}   سفر به ایرانشهر

از اتوبوس که پیاده شدیم همه چیز متفاوت بود. حتی پوشش آدمها. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد: خانم بچه بغلی بود که تکدیگری می کرد؛لاغر و تکیده با پوستی تیره که بچه اش را به سبک ما بغل نکرده بود. نه مثل فارس ها که بچه را از جلو به آغوش می گیرند؛ او را به کناره بدن داده بود و دستش را پشت بچه حلقه کرده بود، دو پای بچه دو سمت بغل مادر، گویی آنجا نشسته بود. به نظرم چقدر سخت آمد( بعد ها فهمیدم این گونه بغل گرفتن کودک ساده تر است و شخص کمتر خسته می شود).

در دست دیگرش کاسه ایی بود روحی و چند سکه ته آن خودنمایی می کرد؛ کاسه اش هم جدید بود لبه های کاسه شیب دار بالا نیامده بود بلکه به شکل استوانه بود و لبه ی کاسه کمی کلفت تر شده بود( این کاسه ها از پاکستان وارد می شود).

جامه ایی به تن داشت سیاه و کهنه، بلند و با شلواری از همان جنس، چادرش نیز به سبک ما نبود. به قول معروف« رو» نگرفته بود. یک سمت چادرش را از جلو انداخته بود طرف دیگر مثل وقتی که ما شال سر می کنیم و یا آشناتر همانگونه که پاکستانی ها چادر به سر می کنند (وقتی شخص این گونه چادر سر می کند در انجام کارها راحت تر است). آن هم غریب می نمود. قسمتی از مو و گوشهایش نمودار بود. پیش خود فکر کردم چه چادر سر کردنی که مویش پیداست.

از همه ی اینها گذشته آنچه برایم نمود می کرد اینکه گوشش یک سوراخ نداشت. نه تنها گوش خودش که گوش فرزندش نیز شاید 4 الی 5 سوراخ که در آنها گوشواره هایی حلقه ایی انداخته بود. چقدر تعجب کردم. آن روزها ده سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم قریب پانزده سال بعد در جامعه مان داشتن سه سوراخ در گوش مد می شود!!!

مامان چرا گوشش این قدر سوراخ داره؟

اینجا رسمه…



و غیره